خرید بک لینک
فلسفه را نباید خواند، نباید شنید و حتی نباید دید. فلسفه را باید درک کرد ، باید لمس کرد و لیز خوردن آن را زیر انگشتانت حس کرد. نمی توانی آن را بگیری ، نمی توانی متوقفش کنی ، تنها برای چند لحظه حسش کن.از دور نه ، از نزدیک نگاهش کن.جالب اینجاست می توان هر بی ارزشی را ارزشمند کرد تنها با فلسفه . افتادن یک برگ را ، خاموش کردن یک لامپ را ، نگاه به صف مورچه هارا و مرگ را. در فلسفه ، کافکا ، نیچه ، ویل دورانت ، آلبرکامو و بقیه همه و همه یکی می شوند و تورا بردستهایشان می گیرند و به تاریخ می سپارند. از طاعون زده ها عبور خواهی کرد ، مسخ می شوی ، گریه می کنی و حتی به جوخه اعدام سپرده خواهی شد. آنقدر اوج می گیری که همه چیز بی معنی می شود . زمین کوچک را در دستهایت می فشاری ، خورد می کنی و کنار می گذاری. خدای خودت می شوی ، پارازیت های ذهنت تمام می شود و درک می کنی تمام درد هارا. گرچه زخمی خواهی شد در این فرازو نشیب ها اما ، آغوش باز می کنی برای بیشتر ها  و استخوان می کنی لای زخم ها و فریاد می زنی جرعه ای بیشتر بریزید برای من . زیباست اما سخت ، روشن است اما کم سو ، کتاب است اما دنیا. افسوس که منطق زندگی بیرونم می کشد از حقیقت فلسفه و با واقعیت روبه رویم می کند.با حرف ها ، چشم ها ، دست ها و دروغ ها . سرم سنگین می شود ، شربت فهمیدن چقدر تلخ است و بی اثر ، افاقه نمی کند. من اما بازهم غرق خواهم ش

برچسب: نویسنده: پرنیا اسماعیلی تاريخ: يکشنبه 15 بهمن 1396 ساعت: 0:59

+ دارم خفه می شوم، بس کنید.بغض راه فریادم رابسته ، چشم هایم در این سرخی کور شد ، نفس نمی کشم این هوای متعفن را...نمی خواهم فریاد انسانیت شمارا. درخت بی مروتی شما هر روز بلندتر می شود و سایه می اندازد بر لاله هایم.او پریشا ن بود ، اما زنده بود. چه کردید با آرزوهایم؟- آه خاک من ، آرام تر ... آسمان تاریک را نمی بینی؟ پچ پچ علف های هرز را نمی شنوی؟+ خاموش باش ، توخود دریای تزویری. نهرهایم از شکاف سینه ها به تلاطم افتاده ، چرا تمام نمی کنید این تبر زدن را ، سوزاندن را ؟با من بخوانید ای دربند شده ها ، آوازه در خون بخوانید ...(هیچ کس بزرگ نیستهیچ چیز عمیق نیستهیچ کدام ما مهم نیستیم دیگرتنها سکوت سطحی خاک گرفته ی حجم این کتاب هاست که زنده استزمان دروغ می گوید تاریخ زنده نیستمکان توهمیست که ما در آن ....آرام گریه کن ... آرام نعره بزن... )برچسبها: بی دل, نعره بزن, بد, کتاب, تاریخ

برچسب: نویسنده: پرنیا اسماعیلی تاريخ: يکشنبه 15 بهمن 1396 ساعت: 0:59

سخت است زندگی در جهنمی که مدام شعله هایش کوتاه اما داغ تر می شود.طاقت فرساست تکراری شدن زندگی در برابر چشم هایش ، دربرابر چشم هایت.از آن گذشته ، چند وقتیست که دیوانگی به دلم نشسته و به گوشه ای خیره ام کرده. نه از آن خیرگی عادی آدم ها ، کمی واضح ، دقیق و بدون حواس پرتی. خیره می شوم که فکر نکنم ، نه اینکه عمیق تر فکر کنم. آرام آرام غرق شده ام در خودم ، می خواهم و نمی خواهم. یاد دوراهی خیابان سنگ فرش شده و کولانج می افتم. اینکه کدام مسیر را انتخاب کنم در گرو همراه من بود ، هنوزهم هست. چیزی فرق نکرده تنها کمی شلوغ تر شده . اما کوچه ی باریک تر هنوز هم سکوت زیباتری دارد ، سکوتی پر معنا. نظم ندارد ، مستقیم و بدون پیچ و خم نیست ، تاریک هم که هست ، خلاصه جای دنجیست و بازهم بستگی به لمس دستانت دارد. اهل دل که باشی به سنگ فرش ها و عطر و ادکلن های مارک دار و چراغانی ها ترجیحش می دهی . شبیه من می ماند ، پر از ناصافی ، پستی و بلندی ، پر از تناقض های اتفاقی . این کوچه با آدم هایش عوض نشد ، اصالت خود را با حماقت آدم ها تعویض نکرد. نه برگ ریزان پاییزی چندانی دارد ، نه صحنه های عاشقانه ای را به یاد می آورد ، مملو از تضاد. راستی دوراهی چه شد ؟ چقدر لذت بخش است که بدون دقت یک راه را انتخاب کنی ، بدون نگاه کردن به دست هایت که خالی اند یا خالی. همیشه خالی می مانند ، شک ندارم. دلم یک کتاب می خواهد از جنس

برچسب: نویسنده: پرنیا اسماعیلی تاريخ: يکشنبه 15 بهمن 1396 ساعت: 0:59

صفحه بندی